تبليغاتX
تاریخ دانشگاه پیام نور صفاشهرورودی 88
آرش
دوشنبه 4 مهر 1390 - 09:39:51
سلام من از نمايندگي خودم پرسيدم ميگن 5پنجم تا دهم تمام خودرو ها رو شماره گذاري مي كنن.
یوسف
یکشنبه 3 مهر 1390 - 13:27:04
خوش بحاله اونا که 131دوگانشون رو تحویل گرفتن ماشین من20روزه تونمایندگیه میگن پلاکش نیومده ماشین تحویل نمیدیم
بدون نام
یکشنبه 3 مهر 1390 - 10:06:51
منم حدود 25 روزه که پرايد131 دوگانه سوز از کمپاني تحويل گرفتم ولي از پلاکش خبري نيست تازه به زور هم ميخواستن بيمه بدنش کنن، گناه مردم اي وسط چيه؟ چرا جواب درست ومنطقي نميدن؟
حسن
جمعه 1 مهر 1390 - 22:41:28
میخوام برای پراید ثبت نام کنم. بنظرتون تا آذرماه مشکلشون حل می شه؟ به نظرشما اصلا ثبت نام کنم؟
مجيد
پنجشنبه 31 شهریور 1390 - 10:09:23
سلام خوشبحال شما من پرايد 131 دوگانه رو اول شهريور شركت سايپا به نمايندگي تحويل داده و 5 شهريور به خودم از همون زمان تا حالا از پلاك خبري نيست و ماشينم تو پاركينگ يكي از آضناهاست كه روم نمي شه . . .
احمد- کرج
پنجشنبه 31 شهریور 1390 - 09:07:35
من ماشین 131 دوگانه درتاریخ14شهریور1390 به اجبار نمایندگی تحویل گرفتم ولی هنوز پلاک ندادن پارکینگ هم ندارم هر روز به این و اون رو میندازم تا ماشین بی نام ونشان را تو پارکینگشون بذارم10میلیون بابت حلبی پول دادم هنوز نمیتونم استفاده کنم.جلب اینه که تاریخ بیمه شخص ثالثش برای دوهفته قبل از تحویله یعنی الان حدود یک ماه از صدور بیمه گذشته
مهدی
چهارشنبه 30 شهریور 1390 - 16:15:08
سلام من در تاریخ 90/06/12یک عدد لگن بنام 131slپایه گازسوز تحویل گرفتم البته فاقد پلاک.هر دفعه که پیگیری کردم وعده سر خرمن به چند روز آینده می دهند .در کل خدا به روز سیاه بنشونشون که با سرمایه آدمای ندار بازی می کنن.
محمد
سه شنبه 29 شهریور 1390 - 17:20:52
باسلام خدمت شما من الا 20 روزه پرايد 131 دوگانه از سايپا گرفتم ولي از پلا ك خبري نيست.اقاي پوستين دوز همينطوري ماشينو بدون پلاك ميدي بيرون و فقط پولشو ميگيري اين حق الناس واقعا برات متاسفم
محمد
سه شنبه 29 شهریور 1390 - 17:06:02
سايپا ماشين دوگانه 131 در تاريخ 12/6/90 به من تحويل داده ولي از پلاك خبري نيست بايد همگي دسته جمعي از سايپا و پوستين دوز شكايت كنيم
حسن
پنجشنبه 24 شهریور 1390 - 17:02:41
7شهریور 90 بعد از 4 ماه پراید 132 دوگانه سوز تحوبل گرفتم ولی تاکنون از پلاک آن خبری نیست ؟ جناب آقایان پوستین دوز و سردار مومنی تقصیر من خریدار این وسط چیه؟لطفامشکل مردم را حل کنید .
رضا
چهارشنبه 23 شهریور 1390 - 09:48:40
درشهریور90 پس از 7ماه پراید دوگانه سوز 131 تحویل گرفته ام و با گذشت 3هفته هنوز پلاک تحویل نداده اند صحبت است که بین نیروی انتظامی و سایپا مشکی است گناه ما چیه..
بدون نام
یکشنبه 20 شهریور 1390 - 10:10:06
سلام خسته نباشی الان من بعداز بهمن پارسال تا مرداد پراید 131دوگانه گرفتم ولی هنوز به من پلاک را هونز نگرفتم میگن ناجا گیر داده 131ایراد داره خواهشمند است پیگیری کنید
حسین 
شنبه 19 شهریور 1390 - 10:43:27
سلام خسته نباشی الان من بعداز بهمن پارسال تا مرداد پراید 131دوگانه گرفتم ولی هنوز به من پلاک را هونز نگرفتم میگن ناجا گیر داده 131ایراد داره خواهشمند است پیگیری کنید
نوشته شده توسط دانشجو در سه شنبه هفدهم آبان 1390 ساعت 1:41 | لینک ثابت |
این وبلاگ به دانشجویان

 

کارشناسی تاریخ دانشگاه

 

پیام نور صفاشهر واگذار می

 

شود (ترجیحا ورودی های

۸۸)

نوشته شده توسط دانشجو در شنبه بیست و سوم مهر 1390 ساعت 13:13 | لینک ثابت |

زمانی که هیتلر شکست خورد !!!

تاریخ : 15 آوریل الی 2 ماه می 1945

 مکان : برلین، پایتخت آلمان نازی

 طرفین درگیر : اتحاد شوروی و  آلمان نازی

 فرماندهان طرفین :

 اتحاد شوروی : گئورگی ژوکف ، کنستانتین روکوسوسکی ، ایوان کونیف

 آلمان نازی : گوتارد هاینریسی ، کورت فون تیپلس ، فردینان شوئرنر ، هلموت ریمن ، هلموت ودینگ

 قوای طرفین :

 اتحاد شوروی : 2.500.000 سرباز ، 6.250 تانک ، 7.500 هواپیما ، 41.600 توپ

 آلمان نازی : 766.750 سرباز ، 2.224 تانک ، 9.303 توپ

 تلفات طرفین :

 اتحاد شوروی : 81.116 کشته و مفقود ، 280.251 نفر زخمی ، 1.997 تانک ، 2.108 توپ ، 917 هواپیما

 آلمان نازی : 880 هزار کشته ، 479.298 اسیر ، 22 هزار غیر نظامی

 

برلین, آماج حملات ارتش سرخ 
 
نبرد برلین با حمله ارتش سرخ شوروی به خط دفاعی برلین آغاز شد . به دلیل تلفات ارتش آلمان در طی 6 سال جنگ مداوم در اروپا ، ارتش آلمان به شکلی جدی با کمبود مردان بالای 18 سال مواجه بود و پسران و دختران عضو جوانان هیتلری به خدمت زیر پرچم فراخوانده شدند . بیشتر قوای مدافع برلین را این جوانان و نوجوانان فاقد آموزش تشکیل می دادند . علاوه بر این عده، یک لژیون از افراد اس اس فرانسوی مهمترین قوای شاخص مدافع برلین به حساب می آمد .

www.iranfars.ir گروه ایران فارس
نوجوانان آلمانی برای دفاع از برلین به خدمت زیر پرچم فراخوانده  شدند

تعرض ارتش سرخ به سوی برلین پس محاصره آن بوسیله حملات متحد المرکز از همه طرف به عمل می آمد. در این موقع پادگان برلین عبارت بود از 2 سپاه، سپاه سوم زرهی اس.اس. وسپاه سوم مزبور مرکب از 7 لشکر بوده که سه لشکر آن موتوریزه و یکی زرهی بود به همراه شش هنگ مستقل و بیش از 170 گردان مختلف،ازجمله گردانهای فورکشتورم.                                                                      

دفاع برلین به ژنرال توپخانه (ویدلینگ هلموت) محول شده بود، ولی در مقر فرماندهی، در عمق زمین، شخص هیتلر و گوبلز وزیر تبلیغات آلمان نازی نیز حضور داشتند. از 20 الی 21 آوریل تا لحظه ای که نیروی برلین تسلیم شد، در خیابانها و معابر برلین رزمهای شدیدی در جریان بود. در مدت چندین روز برلین در زیر بمباران نیروی هوایی و توپخانه دورزن روسیه قرار داشت. در حینی که ارتش سرخ به برلین نزدیک می شد، توپخانه شوروی با کالیبرهای کوچکتر، حتی مین اندازها وکاتیوشاها نیز در بمباران شهر شرکت می نمودند. تمام برلین را آتش فرا گرفته بود. ابر غلیظ دود و گرد و خاک آسمان برلین را به رنگ زردی در آورده بود.              
آلمانها برای دفاع خیابانها، به سنگر بندی مستحکمی مبادرت و جلوی آن را مین گذاری نموده و طول خیابانها را زیر آتش شدید توپخانه، مین انداز و مسلسل قرار داده بودند. نیروهای شوروی از تاکتیک آلمانها خبردار شده ولذا در طول خیابانها حرکت نکرده و بلکه خانه ها و حیاطها و زیرزمینها را به یکدیگر متصل ساخته و معبر پیشروی خود قرار می دادند. جنگ شدید مدافعان و قوای مهاجم اتحاد شوروی باعث خرابی و توقف مترو و تراموا و از کار افتادن خدمات شهری مانند تلفن ، آب ، برق و شبکه توزیع مواد غذائی گردید .                                                                                                             

در همان زمان که رزم روی زمین در جریان بود، پیکارهای شدیدی نیز در زیر زمین به عمل می آمد. شورویها خانه هایی را که آلمانها مبدل به نقاط اتکا نموده بودند، به وسیله آتش توپخانه و یا مواد منفجره خراب می کردند.

توپخانه ارتش سرخ در حال گلوله باران برلین

مبارزه با سازمانهای دفاعی آلمان ها کنار رود (اودر) مخصوصاً در آبادیهای بزرگ در حومه برلین و در خود آن شهر مستلزم مهارت زیادی از طرف توپ چی های شوروی بود. روش اصلی آنها آتش مستقیم بود که برای این منظور توپهای 152 و 202 میلیمتری خود را در 400 -500 متری هدف قرار می دادند و با تیراندازی از توپها به قسمت پایین خانه هایی که شدیداً دفاع می شد، توپچی های روس موفق به تخریب تمام آن خانه ها شده و بدین طریق مدافعین در زیرخرابه های آن مدفون می گردیدند. در رزمهای داخل شهر گروههای هجوم شوروی که نقاط اتکا اصلی را متصرف شدند، نقش  مهمی را ایفا می نمودند.  گروه مزبور معمولاً مرکب از افراد مسلح به تفنگهای خودکار و واحدهای حفار و تخریب و چند اراده توپ، از جمله توپهای کالیبر بزرگ تا 152 و حتی 203 میلیمتری بودند. غالباً به ترکیبات این گروههای هجوم توپهای خودکششی  و ارابه های جنگی نیز  اضافه می گردید.                                                                     

افراد مهندس و حفار شوروی در این پیکارها تلاش فراوان کردند. آنها غالباً برای ایجاد معابر در میدانهایی که عمیقاً و به طور متراکم مین گذاری شده و برای مین گذاری جاده ها، ساختمان و تعمیر پلها و پاک کردن خیابانها از مین و انفجار نقاط اتکاء و خانه هایی که از طرف آلمانها دفاع می شدند، مامور می گردیدند.                          

در پی حملات ارتش سرخ  به برلین مهاجمین از دو طرف عمیقاً به داخل شهر پیشرفت کردند. پیشرفتگی شمالی شوروی را نیروهای ژنرال چویکوف تشکیل می داد که متوجه مرکز شهر یعنی عمارت ریشتاک بودند. از سمت خاور و شمال خاوری ژنرال برازارین به تعرض خود ادامه می دادند، از سمت باختر واحدهای ژنرال پرخورویچ مشغول پیشروی بوده و از طرف جنوب یکانهای جبهه اول اوکراین پیشروی می کردند. روز 28 آوریل نیروهای ژنرال کوزنتسف که از طرف شمال پیش می رفت از رود (اشپره) عبورکرده و به ناحیه مرکزی برلین  (شارلوتن بورک) حمله ور گردیدند. در عین حال قسمتی از آن نیرو از کانال (فربین دونگس) گذشته و داخل (مااوپیت) شدند.                                                                                       

روز 30 آوریل واحدهای ژنرال کوزنتسف از سمت شمال به طرف (تریگارتن) که پارک مرکزی شهر بوده و عمارت ریشتاگ در آنجا واقع بود، رخنه کردند و در آن روز سربازان گردان سروان (نه اوسترویف) پرچم سرخ را بر فراز عمارت ریشتاگ برافراشتند. در همان موقع نیروهای ژنرال چویکف تعرض خود را توسعه می دادند. روز 27 آوریل نیروی نامبرده (تمپلهف) را که فرودگاه مرکزی برلین بود، به تصرف در آورده و روز 30 آوریل به حدود جنوبی تیرگارتن رسید. واحدهای ارتش سرخ که از سمت خاور پیشروی می کردند همچنین به تیرگارتن نزدیک شدند. نیروهای جبهه اول اوکراین برزنهای جنوب باختری شهر را از قوای آلمانی پاک کردند

شلیک کاتیوشاهای روسی در داخل برلین

 با فرا رسیدن شب 22 آوریل ارتشهای تحت فرماندهی مارشال کونیف خطوط دفاعی جنوب برلین را در هم شکسته و وارد برلین شد. خطوط دفاعی برلین چنان اسف انگیز بود که مردم برلین می گفتند که روسها برای تسخیر برلین به دو ساعت و ربع وقت احتیاج دارند دو ساعت برای خندیدن به وضعیت دفاعی شهر و یک ربع ساعت برای حمله و تسخیر شهر.                                                                   

اگر چه ژنرال کونیف اولین فرمانده روسی بود که وارد برلین شده بود ولی پس از آنکه استالین تصرف نهایی شهر را بین مارشال ژوکف و او تقسیم کرد، رایشتاک (مجلس آلمان)که قرار بود پرچم شوروی در آنجا نصب شود در منطقه اشغالی ژنرال ژوکف  قرار گرفت و او به عنوان فاتح اصلی برلین معرفی شد. 

سربازان روسی پرچم شوروی را بر فراز رایشتاک نصب می کنند

ارتش سرخ شوروی بی اعتنا به مقاومت اندک مدافعان خسته و بی انگیزه آلمانی، برلین را در حالی که به یک شهر مخروبه تبدیل شده بود تصرف کرد.

 بدین ترتیب برخورداری نیروهای شوروی از برتری کامل توپخانه، پشتیبانی هوایی نیرومند، نیروی انبوه زرهی و شمار بسیار بیشتر نفرات سبب شد که ارتش آلمان نتواند بیش از این مقاومت کند.

 

 

خود کشی هیتلر
 

مقامات ورماخت، ارتش آلمان، به آدولف هیتلر 56 ساله اطلاع دادند که هیچ راهی برای فرار وجود ندارد. هیتلر که همواره گفته بود هرگز شخصاً تسلیم نمی شود تصمیم گرفت خودکشی کند.

بمباران و گلوله باران توپخانه ای ارتش سرخ، برلین را به تلی از آوار و خاکستر و آتش تبدیل نموده بود. با نزدیک شدن قوای ارتش سرخ به پناهگاه و پس از رسیدن خبر فتح مجلس ملی آلمان موسوم به رایشستاگ، هیتلر  و  اوا براون  در حالی  که  فقط   یک  روز از ازدواج  رسمی  آنان  می گذشت،  در  روز 30 آوریل 1945 پس از کشتن سگ خود موسوم به بلوندی اقدام به خودکشی کردند . هیتلر دستور داده بود که پس از مرگ جسدش را بسوزانند. هیتلر پیش از مرگ، دریاسالار دونیتس فرمانده نیروی دریایی آلمان را به عنوان رئیس دولت و دکتر گوبلز را به صدارت اعظمی گمارد.
 پس از مرگ هیتلر، دکتر ژزف گوبلز و همسرش پس از کشتن تمام فرزندانشان با سم سیانور با شلیک گلوله به طور همزمان خودکشی کردند. نیروهای شوروی پس از تصرف پناهگاه، بقایای جسد هیتلر را بیرون آورده و به مسکو منتقل کردند.
دریادار دونیتز ،جانشین هیتلر، با اعزام نمایندگانی به ستاد فرماندهی آیزنهاور رسما در 8 ماه می 1945 ترک مخاصمه را قبول نمود و به نشانه پیروزی و  پایان جنگ در اروپا ( درحالی که جنگ در شرق دور همچنان ادامه داشت و ژاپن به مقاومت بی ثمر خود ادامه می داد ) ناقوس کلیساها به صدا در آمد و روز پیروزی اعلام شد .

 پس از سقوط
 

 با اعلام پیروزی و پایان جنگ در کشورهای متفقین مانند انگلستان و فرانسه و آمریکا مردم به خیابانها ریختند و به جشن و پایکوبی برای پیروزی در جنگی خانمان سوز که تلفاتی معادل 62 میلون نفر داشت پرداختند، درحالی که در برلین و آلمان حاکمیت سقوط کرده بود،  نظام سیاسی واداری و اقتصادی فرو پاشیده بود و  فقر ، محرومیت و بیماری و نیز مبهم بودن سرنوشت بسیاری از افراد برای اعضای خانواده شان و نیز سرافکندگی ناشی از یک شکست دیگر برای ایشان به یادگار مانده بود .

با پایان نبرد، برلین به ویرانه ای تبدیل شده بود

 به دلیل تلفات بالای نفوس و علی الخصوص مردان، بسیاری از خانواده ها سرپرست خود را از دست دادند و بعضی از خانواده ها و تیره ها کاملا منقرض گردیدند . در جریان بمباران شهرهائی مانند برلین و هامبورگ و درسدن بعضاً تمام اعضای یک خانواده از بین رفتند . پس از پایان جنگ زنان آلمانی حتی برای تامین آب آشامیدنی خود با مشکل مواجه بودند و بیماریهای روانی و عصبی بسیار شایع شد و سرانجام نظام اجتماعی آلمان به گونه ای از هم فرو پاشید که دیدن زنان خود فروش در برلین امری عادی و تقریبا روزمره محسوب می شد.
تاریخ به وسیله فاتحان نوشته می‌شود و گاه هیچ فرصتی به قربانیان برای بیان زوایای دیگر آن داده نمی‌شود. در کتاب زنی در برلین، مارتا هیلرز با قلمی شیوا توضیح می‌دهد که چگونه برلینی‌ها برای بقا مبارزه می‌کردند، از انفجار بمب‌ها فرار می‌کردند و اجساد را از زیر آوار بیرون می‌کشیدند.
تعداد زنانی که بعد از شکست آلمان مورد تجاوز قرار گرفتند، هنوز به درستی مشخص نیست ولی تصور می‌رود تعداد آنها صدها هزار نفر باشد. بسیاری از این قربانیان مانند مارتا به صورت مکرر مورد تجاوز قرار گرفته بودند. بر اساس برآورد کتاب دیگری با عنوان «سقوط برلین در سال ١٩۴۵»، ٧/٣ درصد کودکانی که در برلین در سالهای ١٩۴۵و ١٩۴۶به دنیا آمدند، پدران روسی داشتند.

زنان آلمانی در حال شستشوی لباس با آب سرد در خیابانهای برلین اشغالی
 
هنگامی که انگلیسی‌ها به برلین رسیدند، افسرها با دیدن دریاچه‌های مملو از زنانی که پس از تجاوز خودکشی کرده بودند، شوکه شدند. سن و سال قربانیان اهمیتی نداشت، دامنه سنی آنها از 12 تا 75 می‌رسید. پرستاران و راهبه‌ها نیز در بین قربانیان بودند. برخی از زنان تا 50 بار مورد تجاوز قرار گرفته بودند.
با پایان گرفتن جنگ، از شهرهای بزرگ آلمان جز ویرانه ای برجای نمانده بود و بدین سان ارتش نازی، جنگ را در ویرانه های برلین باخت و عمر رایش سوم که قرار بود هزارسال دوام بیاورد پس از 12 سال به پایان رسید.

نوشته شده توسط دانشجو در پنجشنبه پنجم اسفند 1389 ساعت 8:18 | لینک ثابت |

مرتضی ثاقب‌فر

ماهنامه دانشمند، مهر ۱۳۷۰

حضور سردبیر محترم مجله دانشمند!

در شماره اخیر (شهریور ماه ۱۳۷۰) آن نشریه وزین، مصاحبه‌ای با آقای علی‌اکبر صالحی رئیس دانشگاه صنعتی شریف درج شده بود که این نویسنده لازم دید مطالب زیر را درباره بیانات ایشان مطرح سازد، با این امید که آن نشریه گرامی از چاپ آن خودداری نخواهد کرد.

این مصاحبه سرشار بود از اندیشه‌های درست و نیک‌خواهی برای ایران و نکات ارزشمندی داشت شایسته تعمق مسئولان کشور، از جمله، لزوم توجه به دانش و دانشمندان در این سرزمین و اشاره به این‌که تا چه اندازه از کشورهای پیشرفته جهان واپس مانده‌ایم و حتی در زیر صفر قرار داریم و لزوم توجه به گسترش عدالت اجتماعی به عنوان بستر اجتماعی و فرهنگی و سیاسی ضروری برای چنین حرکتی با تکیه به حدیث نبوی الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم و نیز این‌که اگر در جامعه‌ای دانش مهجور و مظلوم بماند، دین هم از آسیب و گزند مصون نخواهد ماند. و نیز اشاره به این‌که عقاید صوفی‌گری و بی‌اعتنایی به تلاش‌های دنیوی مانع بزرگی در راه پیشرفت‌های علمی و معنوی و مادی شده است، و به‌ویژه این‌که عدالت خداوندی به معنای قانون الهی است که شامل قوانین طبیعی نیز می‌شود و هم‌چنین یادآوری این نکته اساسی که مهم‌ترین ابزار در هر اقدام بزرگ اجتماعی و اقتصادی و علمی همواره انسان است؛ و بالاخره تاکید ایشان بر این‌که امروزه معنای قدرت برابر است با داشتن علم و فناوری و اگر کسی این قدرت را نداشته باشد ولو حرف حقی بزند قادر به کرسی‌نشاندن آن نخواهد بود و بسیاری مطالب درست دیگر.

این سخنان همگی صحیح هستند و کوشش ایشان در بیان آن‌ها بسیار مشکور و مایه سپاس و ستایش است.

۱. آیا منظور ایشان از عدالت اجتماعی همان دموکراسی به سبک یونانی و حداکثر غربی است؟ ۲. آیا در یونان باستان عدالت اجتماعی وجود داشته است؟ ۳. آیا به‌راستی اصولاً و به‌ویژه در عهد باستان، عدالت اجتماعی انگیزه اصلی پیشرفت دانش بوده است، یعنی آیا تاریخ تحلیلی علم و جامعه‌شناسی شناخت، چنین درسی به ما می‌آموزد؟ ۴. آیا شیوه ملل مشرق به‌ویژه ایران لزوماً باید در بیان مطالب فلسفی همانند یونان باشد تا علم و فلسفه تلقی شود؟ ۵. آیا در دوران خلفای اموی و به‌ویژه عباسی که علم در ایران به چنان رشد حیرت‌آوری رسید، عدالت اجتماعی وجود داشته است؟ ۶. چرا اسلام که دامنه فراخ مرزهایش از شرق به هندوستان و از غرب تا مرزهای فرانسه گسترده شده بود، فقط به‌خصوص در ایران چنان میوه‌های پرباری به بار آورد و خود اعراب کم‌ترین سهم را داشتند؟ ۷. و بالاخره آیا ایرانیان از نژاد برگزیده و برتری بودند که به چنین کامیابی دست یافتند یا علل فرهنگی و اجتماعی در پس چنین موفقیتی نهفته بود؟

با این حال مطالبی در آغاز مصاحبه ایشان مطرح شده بود که برای این نویسنده بسیار پرسش‌انگیز شد و اگر مقام و پیشینه علمی ایشان نبود و گوینده‌ی سخن مثلا کسی مانند آن شاعر بین‌المللی و ظاهراً ایرانی بود که بی‌آن‌که تاریخ بداند درباره تاریخ اظهارنظر می‌کند، بی‌آن‌که ماهیت اجتماعی استوره و حماسه را بشناسد درباره آن‌ها سخن می‌گوید و لابد به همین ترتیب بی‌آن‌که هیچ‌گاه خطر کند مبارزه سیاسی هم کرده است، بی‌آن‌که زبان بداند ترجمه هم کرده است و نظایر آن، آن‌گاه این نویسنده هیچ‌گاه زحمت نوشتن این سطور را به خود نمی‌داد. اما در مورد آقای دکتر و تحصیلات و مقام علمی ایشان وضع فرق می‌کند و من هیچ‌گاه نمی‌توانم به خود بقبولانم که خدای نکرده ایشان هم جزو آن گروه‌هایی هستند که چه از سر نیک‌خواهی ولی نادانی و برای اثبات حقانیت یک ایده‌ئولوژی خاص و چه به دلیل مأمور و معذوربودن، طی ۵۰ سال گذشته در قالب گروه‌های چپ و راست پیوسته برای محق جلوه‌دادن خود، تاریخ ایران باستان را چون گوسفند قربانی در هر فرصتی در سوگ و سرور خود، ذبح کرده‌اند و می‌کنند. بنابراین به خود اجازه می‌دهم چند پرسش را مطرح سازم و امیدوارم صفحات نشریه دانشمند جایی برای انتشار آن‌ها داشته باشد و نیز جامعه کنونی ایران به آن اندازه از رشد رسیده باشد که امکان دهد یک ایرانی از تاریخ و فرهنگ خود دفاع کند.

در زمینه مورد نظرِ من، دو نکته اساسی در گفته‌های آقای دکتر وجود داشت: الف) با این‌که ایران تمدن و فرهنگی غنی داشته است، ولی تمدن یونان باستان از ایران باستان برتر بوده است و ما دانشمندانی هم‌ردیف سقراط و افلاطون و ارسطو و… نداشته‌ایم ب) علت ظهور دانشمندان بزرگ در ایران بعد از اسلام وجود عدالت اجتماعی بوده است و در یونان عدالت اجتماعی از ایران بیش‌تر بوده‌است و عامه مردم از حقوق بیش‌تری در آن‌جا برخوردار بوده‌اند. حال آن‌که بعد از اسلام وضع ایران دگرگون شده است و در سایه عدالت اسلامی امکانات نسبتا مساوی برای مردم به وجود آمد و سدهای جلوگیرنده‌ی ترویج علم شکسته شد و جز آن.

در این‌جا مهم‌ترین پرسش‌هایی که مطرح می‌شود، عبارتند از: ۱. آیا منظور ایشان از عدالت اجتماعی همان دموکراسی به سبک یونانی و حداکثر غربی است؟ ۲. آیا در یونان باستان عدالت اجتماعی وجود داشته است؟ ۳. آیا به‌راستی اصولاً و به‌ویژه در عهد باستان، عدالت اجتماعی انگیزه اصلی پیشرفت دانش بوده است، یعنی آیا تاریخ تحلیلی علم و جامعه‌شناسی شناخت، چنین درسی به ما می‌آموزد؟ ۴. آیا شیوه ملل مشرق به‌ویژه ایران لزوماً باید در بیان مطالب فلسفی همانند یونان باشد تا علم و فلسفه تلقی شود؟ ۵. آیا در دوران خلفای اموی و به‌ویژه عباسی که علم در ایران به چنان رشد حیرت‌آوری رسید، عدالت اجتماعی وجود داشته است؟ ۶. چرا اسلام که دامنه فراخ مرزهایش از شرق به هندوستان و از غرب تا مرزهای فرانسه گسترده شده بود، فقط به‌خصوص در ایران چنان میوه‌های پرباری به بار آورد و خود اعراب کم‌ترین سهم را داشتند؟ ۷. و بالاخره آیا ایرانیان از نژاد برگزیده و برتری بودند که به چنین کامیابی دست یافتند یا علل فرهنگی و اجتماعی در پس چنین موفقیتی نهفته بود؟

نویسنده این داعیه را ندارد که خود می‌تواند در این صفحات معدود به همه پرسش‌های مهم بالا پاسخ گوید. اما لازم می‌بیند برای روشن‌شدن ذهن جوانان ایرانی خواننده دانشمند و نیز گشودن بحث- اگر آقای دکتر مایل باشند- چند نکته اصلی و واقعیت تاریخی را مطرح سازد شاید برای راهگشایی بی‌سود نباشد.

آیا به‌راستی در جامعه یونان عدالت اجتماعی برقرار بود؟ تاریخ گواهی می‌دهد که از میان دولت‌شهرهای متعدد، فقط آتن دارای دموکراسی مطلوب غربیان امروزی بود. و همان تاریخ به ما می‌گوید از حدود ۴۰۰ هزار آتنی فقط ۴۰ هزار نفر حق رأی داشتند و موریس دو ورژه جامعه‌شناس فرانسوی (در کتاب نظام‌های سیاسی) تعداد حقیقی رای‌دهنده را میان سه تا چهار هزار نفر می‌داند. اکثریت اهالی آتن را بردگان تشکیل می‌دادند (که البته مفهوم درست مارکسیستی نظام تولید بردگی یونان را نباید با وجود بردگی خانگی و داشتن غلام و کنیز اشتباه کرد). حال آن‌که در ایران آن زمان طبق تمام مدارک باستان‌شناسی به‌دست‌آمده تمام اسیران جنگی برای کارهایی که انجام می‌دادند و از جمله برای ساختن پارسه (تخت جمشید) مزد دریافت می‌کرده‌اند (بنگرید به تمام کتاب‌های باستان‌شناسی در این زمینه، حتی به کتاب‌های تاریخ‌تراشانی مانند دیاکونف روسی) و نظام تولید بردگی هیچ‌گاه در ایران وجود نداشته است.

۱. جامعه‌شناسی غیرماتریالیستی به ما می‌آموزد که هر جامعه و دولتی، شکل مادی تحقق یافته یک دستگاه فکری اجتماعی معینی است. در گذشته این دستگاه معنوی عمدتاً دین هر جامعه بوده‌است و امروزه به نام دستگاه مینوشناسی یا ایده‌ئولوژی نیز خوانده می‌شود. بر این اساس، آیا آقای دکتر با چگونگی دین باستانی یونانیان و نیز تحقق مادی آن یعنی شکل حکومت‌های آن دولت- شهرهای کوچک رقیب و پیوسته دشمن با یکدیگر، آشنا هستند؟ دین باستانی یونان نمایشگر صحنه رقابت و کشمکش و حتی زد و خورد- البته آزادانه! – خدایان گوناگونی بود که جهان را بر سر مال و ثروت! و حتی زن یا حسادت و هم‌چشمی با یکدیگر عرصه تاخت و تاز خود ساخته بودند و یونانیان زشت‌ترین صفات انسانی را به خدایان خود نسبت می‌دادند (نگاه کنید به تاریخ هرودوت، تاریخ طبیعی دین از دیوید هیوم، فلسفه تاریخ هگل، کتاب‌های مختلف استوره‌شناسی یونان، ایلیاد و اودیسه و…). انسان‌های بی‌پناهی که الگوی زندگی زمینی‌شان رفتار آسمانی چنین خدایانی بود و بنابر استوره دینی‌شان، حتی خلقت آن‌ها بر خلاف میل خدای خدایان و به نیرنگ انجام گرفته بود، از بیم قربانی‌شدن در عرصه این کشمکش‌های آسمانی، به درگاه خدایان نذر و نیاز و قربانی می‌کردند و گاه هم‌زمان به پیشگاه چند خدای رقیب به طور پنهانی از چشم هر یک از آن‌ها به قربانی می‌پرداختند! میوه‌ی چنین اعتقاد دینی‌ای، جامعه دموکراتیک و در واقع آشوبکده یونان بود. یعنی تحقق زمینیِ همان کشمکش‌ها، رشک‌ها، هم‌چشمی‌ها و حتی خیانت‌های آسمانی! آیا به‌راستی در جامعه یونان عدالت اجتماعی برقرار بود؟ تاریخ گواهی می‌دهد که از میان دولت‌شهرهای متعدد، فقط آتن دارای دموکراسی مطلوب غربیان امروزی بود. و همان تاریخ به ما می‌گوید از حدود ۴۰۰ هزار آتنی فقط ۴۰ هزار نفر حق رأی داشتند و موریس دو ورژه جامعه‌شناس فرانسوی (در کتاب نظام‌های سیاسی) تعداد حقیقی رای‌دهنده را میان سه تا چهار هزار نفر می‌داند. اکثریت اهالی آتن را بردگان تشکیل می‌دادند (که البته مفهوم درست مارکسیستی نظام تولید بردگی یونان را نباید با وجود بردگی خانگی و داشتن غلام و کنیز اشتباه کرد). حال آن‌که در ایران آن زمان طبق تمام مدارک باستان‌شناسی به‌دست‌آمده تمام اسیران جنگی برای کارهایی که انجام می‌دادند و از جمله برای ساختن پارسه (تخت جمشید) مزد دریافت می‌کرده‌اند (بنگرید به تمام کتاب‌های باستان‌شناسی در این زمینه، حتی به کتاب‌های تاریخ‌تراشانی مانند دیاکونف روسی) و نظام تولید بردگی هیچ‌گاه در ایران وجود نداشته است. بدین ترتیب آیا به‌راستی در یونان مساوات و عدالت اجتماعی و حتی دموکراسی به صورت نیم‌بند غربی آن وجود داشت؟ اگر چنین بود چرا دستگاه پادشاهی ایران همیشه پناهگاه یونانیان فراریِ آزاده و غیرآزاده به شمار می‌رفت و چرا افلاطون در آثار خود (از جمله رساله آلکیبیادس!) و نیز گزنفون در کورش‌نامه و حتی هرودوت، پیوسته جامعه ایران، حکومت ایران و نوع پرورش و آموزش آن را به عنوان الگو و سرمشق برای جامعه خود مطرح می‌سازند؟ و چرا در سراسر تورات از دادگری شاهان ایران سخن رفته است و حیرت‌انگیز آن‌که در باب چهل و پنجم کتاب اشعیای نبی، عیسی مسیح، آشکارا همان کورش شاه ایران دانسته شده است؟

اگر برداشت هگل درباره سرچشمه آفرینش فلسفه در دوران باستان درست باشد، پس دانش و فلسفه یونان از یک سو محصول آزادی ناشی از فرمانروایی ایرانیان (که به‌زودی با غلبه و شهرسوزی‌های اسکندر برای همیشه از یونان رخت بربست) بود (یعنی عامل بیرونی) و از سوی دیگر فراورده خودآگاهی والای یونانی به شمار می‌رفت که پاسخ‌های خرسندکننده‌ای در مورد ماهیت زندگی و جهان هستی در دین خود نمی‌یافت، گرفتار آشوب‌های درونی بود و از این رو این پاسخ‌ها را در عرصه فلسفه جست‌وجو می‌کرد.

فردریش هگل در فلسفه تاریخ و خرد در تاریخ، (ترجمه مرحوم حمید عنایت) در مورد یونان می‌نویسد: «زندگی اخلاقی یونانی بنیادی ناپایدار دارد که خود مایه تباهی خویش می‌شود.» و در مقابل، درباره نوع حکومت آن روزی ایران می‌نویسد: «از ایران است که نخستین بار آن فروغی که از پیش خود می‌درخشد و پیرامونش را روشن می‌کند، سر بر می‌زند… در جهان ایرانی یگانگی ناب و والایی را در می‌یابیم که هستی‌های ویژه‌ای (یعنی ملل زیردست) را که جزء گوهر آنند به حال خود آزاد می‌گذارد… این یگانگی تنها از آن رو بر افراد فرمان می‌راند که ایشان را برانگیزد تا خود نیرومند شوند و راه تکامل در پیش گیرند و فردیت خویش را استوار کنند…» و در جایی دیگر می‌افزاید: «همان گونه که روشنایی به همه چیز می‌تابد و هر یک را به شیوه‌ای سرشار از زندگی می‌کند، امپراتوری ایران نیز اقوام بسیاری را در بر می‌گرفت و هر یک را در خوی و منش ویژه آن آزاد می‌گذاشت… سامان درونی شاهنشاهی ایران چنان بود که بزرگان یا مهان کشور در مهستان یعنی شورا به رایزنی می‌نشستند… ایرانیان هم‌چون پرستندگان روشنایی، در برابر دین‌های دیگر آسان‌گیر و شکیبا بودند. بدین سان شیوه فرمانروایی ایرانیان چه در زمینه دینی و چه دنیایی هیچ گاه با زورگویی آمیخته نبود.»

ضمنا آیا از نظر تاریخی آقای دکتر به یاد دارند دورانی که به حق به نام دوران طلایی اندیشه یونانی نامگذاری شده است، درست دوره‌ای بود که جزایر یونانی جزئی از امپراتوری ایران محسوب می‌شدند؟ آیا معنی این واقعیت تاریخی این نیست که دستگاه فرمانروایی ایرانی نه فرهنگ سوز بلکه فرهنگ‌ساز بوده است؟

۲. آیا با توجه به تاریخ تحلیلی علم، به‌ویژه در مورد دوران باستان، می‌توان گفت که علم یونان باستان (که جز به صورت فلسفه نبود) لزوما محصول عدالت اجتماعی در درون آن جامعه بوده است؟

همان هگل در مقدمه کتاب مهم دیگرش به نام تاریخ فلسفه می‌نویسد: «فلسفه با ویرانی جهان واقعی آغاز می‌شود… آتن هنگامی مرکز فلسفی یونان شد که زندگی سیاسی‌اش ویران گردید… فلسفه گریزی است به درون آرمان آزاد، به درون قلمرو فرمانروایی آزاد اندیشه، دقیقا از آن رو که روان خرسندی خود را در جهان واقعی نمی‌یابد به سوی خویش باز می‌گردد.»

در یونان به دلایلی که یاد شد، میان دین و فلسفه جدایی بود و دین توانایی پاسخ‌گویی به پرسش‌های زندگی انسان و جهان پیرامون وی را نداشت. از این رو، یکی از انگیزه‌های اساسی برای رشدِ فلسفه شد. اما در ایران چنین جدایی وجود نداشت و بنابراین هر گونه فلسفه‌ای یا در قالب اندرزنامه‌ها و سخنان حکیمانه موبدان و بزرگان مطرح می‌شد یا اگر این پندار پیش می‌آمد که دیگر دین کنونی قابلیت پاسخ‌گویی به نیازهای فکری و اجتماعی را ندارد، دین‌های تازه‌ای ظهور می‌کردند که دین‌های مانوی، مزدکی و زُروانی نمونه‌های آن هستند و این سنت پس از اسلام نیز ادامه یافت.

در این‌جا ظاهراً تناقضی به چشم می‌خورد. فرمانروایی ایران فرهنگ‌سوز نبود، ولی خودآگاهی والای یونانی از آشوب‌های فکری و سیاسی درونی خود و نیز قبول فرمانروایی بیگانگان رنج می‌برد. اگر برداشت هگل درباره سرچشمه آفرینش فلسفه در دوران باستان درست باشد، پس دانش و فلسفه یونان از یک سو محصول آزادی ناشی از فرمانروایی ایرانیان (که به‌زودی با غلبه و شهرسوزی‌های اسکندر برای همیشه از یونان رخت بربست) بود (یعنی عامل بیرونی) و از سوی دیگر فراورده خودآگاهی والای یونانی به شمار می‌رفت که پاسخ‌های خرسندکننده‌ای در مورد ماهیت زندگی و جهان هستی در دین خود نمی‌یافت، گرفتار آشوب‌های درونی بود و از این رو این پاسخ‌ها را در عرصه فلسفه جست‌وجو می‌کرد.

۳. آیا لزوما در دوران باستان، شیوه بیان اندیشه‌های فلسفی در میان ملل متمدن یکسان بوده است؟

در یونان به دلایلی که یاد شد، میان دین و فلسفه جدایی بود و دین توانایی پاسخ‌گویی به پرسش‌های زندگی انسان و جهان پیرامون وی را نداشت. از این رو، یکی از انگیزه‌های اساسی برای رشدِ فلسفه شد. اما در ایران چنین جدایی وجود نداشت و بنابراین هر گونه فلسفه‌ای یا در قالب اندرزنامه‌ها و سخنان حکیمانه موبدان و بزرگان مطرح می‌شد یا اگر این پندار پیش می‌آمد که دیگر دین کنونی قابلیت پاسخ‌گویی به نیازهای فکری و اجتماعی را ندارد، دین‌های تازه‌ای ظهور می‌کردند که دین‌های مانوی، مزدکی و زُروانی نمونه‌های آن هستند و این سنت پس از اسلام نیز ادامه یافت. در یونان فقط شیوه ارسطوی بزرگ تا حدی به روش‌های تحصیلی امروزی نزدیک است و فیلسوفان دیگر (از جمله افلاطون و سقراط) برای بیان اندیشه‌های خود شیوه‌ای را به کار می‌بردند که نمونه آن را در ایران (تا حدی که باقی مانده است) مثلا می‌توان در گفتار و اندرزهای بزرگمهر یا برزویه پزشک و پندنامه‌های منسوب به موبدان و شاهان جست. این را نیز از یاد نبریم که در یونان علم به همان دلیل هیچ گاه از عرصه نظری فراتر نرفت و به آفرینش فناوری نینجامید.

در بَعد از اسلام، چنان‌که واقعیات گواهی می‌دهند، اگر به‌سادگی نام بزرگان دانش و حتی شعر و نثر و فقه و اصول و حدیث را فقط از قرون سوم تا پنجم هجری فهرست کنیم، با شگفتی در می‌یابیم که حدود ۹۰ درصد آن‌ها ایرانی و بقیه چندتایی مصری، تونسی، مراکشی، اسپانیایی هستند و آن‌هایی که به عرب معروف شده‌اند، زاده سرزمین عراق کنونی بوده‌اند که در واقع اکثرا یا ایرانی‌تبار هستند یا در دامان فرهنگ ایرانی پرورش یافته‌اند. زیرا تا زمان ظهور اسلام حدود ۶۰۰ سال بغداد (تیسفون) پایتخت ایران و بنابراین طبعا مرکز فرهنگی و فکری کشور بوده است.

بنابراین آیا به این نتیجه نمی‌رسیم که رشد فلسفه، دست‌کم در دوران باستان، ربطی به وجود یا نبود عدالت اجتماعی نداشته است؟ مضافا بر این‌که اصولاً در یونان باستان از چنین عدالتی نیز خبری نبوده است.

۴. از سوی دیگر در بَعد از اسلام، چنان‌که واقعیات گواهی می‌دهند، اگر به‌سادگی نام بزرگان دانش و حتی شعر و نثر و فقه و اصول و حدیث را فقط از قرون سوم تا پنجم هجری فهرست کنیم، با شگفتی در می‌یابیم که حدود ۹۰ درصد آن‌ها ایرانی و بقیه چندتایی مصری، تونسی، مراکشی، اسپانیایی هستند و آن‌هایی که به عرب معروف شده‌اند، زاده سرزمین عراق کنونی بوده‌اند که در واقع اکثرا یا ایرانی‌تبار هستند یا در دامان فرهنگ ایرانی پرورش یافته‌اند. زیرا تا زمان ظهور اسلام حدود ۶۰۰ سال بغداد (تیسفون) پایتخت ایران و بنابراین طبعا مرکز فرهنگی و فکری کشور بوده است.

ایرانیان پس از اسلام نه‌تنها در دانش و فلسفه، فرهنگ اسلامی را به اوج رساندند، بلکه از آموزندگان شیوه فرمانروایی و دولت‌داری، از پایه گذاران شعر و نثر عربی و سامان‌دهندگان صرف و نحو زبان تازی شدند. شمار این بزرگان در رشته‌های گوناگون چنان فراوان است که تنها فهرست‌کردن آن، خود به کتابی نیاز دارد و ما تنها از پرآوازه‌ترین آن‌ها نام می‌بریم:

در شعر عربی، بشار بن برد تخارستانی، ابونواس اهوازی و عباس مروی در سده دوم از همه نام‌آورترند. در نثر از روزبه پسر دادویه ملقب به عبدالله‌بن‌مقفع، از خاندان نوبختی، از خاندان بنوالجراح، از حسن بن سهل، علی تمیمی و فرزندان خالد و از محدبن عباس خوارزمی می‌توان نام برد. و طبری نیز با کتاب‌های تاریخ و تفسیر خود می‌دانیم که داد نثر عربی را به نیکویی بداد.

در صرف و نحو عربی و تنظیم آن، ابواسحاق ابراهیم بن محمد زجاج و ابوحفض سغدی در سده اول، سیبویه در سده دوم و ابوعلی حسن بن احمد فارسی و ابوالحسن علی سرخسی بهرامی و ابن فارس رازی در سده چهارم، از جمله بزرگانی هستند که نام‌شان بیش از همه برده شده است.

در پزشکی، خاندان بختی‌شوع از سده دوم تا چهارم، یوحنا پسر ماسویه و علی بن ربن طبری و محمدبن زکریای رازی در سده سوم و بوعلی سینا و ابوسهل مسیحی گرگانی از استادانی هستند که همواره مایه فخر اسلام و ایران و جهان بوده‌اند.

اخترشناسی و ریاضیات در سده‌های دوم و سوم با محمدبن موسی خوارزمی، ابراهیم فزاری و پسرش محمد، موسی‌بن شاکر و پسرانش (معروف به بنی موسی)، ابوحنفیه دینوری، ابوعبدالله محمدبن موسی ماهانی و ابوالعباس فضل‌بن حاتم تبریزی، در جهان به جایگاهی بلند رسید و در سده‌های چهارم و پنجم با دانشمندان بزرگی چون ابوجعفر محمد خازن خراسانی (ابن خازن)، ابوالفضل هروی، ابوجعفر محمدبن ایوب طبری الحاسب، عبدالرحمن صوفی، ابوحامد صانحانی، ابوالوفای بوزجانی قهستانی، ابومحمود حامدبن خضر خجندی، کوشیار گیلانی، ابوسهل کوهی، ابوالجود محمدبن لیث، ابونصر عراق گیلانی استاد ابوریحان، ابوسعید سگزی (سیستانی)، ابوالحسن اهوازی، ابوبکر محمد کرجی و بالاخره با ابوریحان بیرونی به پایگاهی رسید که تا آن زمان اندیشه‌های علمی جهان نرسیده بود.

آیا این دروغ است که بخش عظیمی از کتاب‌ها و آثار علمی ایرانیان در پس تازش‌ها از میان رفت؟ این‌که از اوستای زمان ساسانیان فقط یک‌چهارم باقی مانده است، دروغ است؟ آیا از متقدمان، ابوافرج‌بن‌العبری در مختصرالدول و عبدالطیف بغدادی در الافاده و الاعتبار و قفطی در تاریخ‌الحکما و حاج خلیفه در کشف‌الظنون و به‌ویژه دانشمندان بزرگ و امینی چون بیرونی در آثارالباقیه و ابن‌خلدون در مقدمه و از معاصران، دکتر صفا و دکتر معین و پورداود و… همگی درباره محو آثار علمی اسکندریه و ایران دروغ می‌گویند؟ و چرا؟ چون استعمار چنین خواسته است؟ آیا ابن‌خلدونِ تونسی، این نخستین جامعه‌شناس بزرگ جهان و بزرگ‌ترین مورخ دوران خود به تایید دوست و دشمن، در اوایل قرن نهم هجری، یعنی اوج ذلت و بی‌پناهی ایرانیان، به تحریک شعوبیه (یعنی میهن‌دوستان ایرانی) قرن‌ها قبل از خود!! یا به انگیزه کسب سود یا اعطای رشوه‌ای به ایرانیان، سطور زیر را در مقدمه نوشته است؟

در تاریخ و جغرافیا نامدارانی چون ابن‌قتیبه، دینوری و ابن‌فقیه همدانی را در قرن سوم داریم و کسانی مانند ابن خردادبه، حمزه اصفهانی، محمدبن جریر طبری، بلعمی، گردیزی و سرانجام بیهقی را در قرون چهارم و پنجم می‌شناسیم.

در فلسفه، بزرگانی چون فارابی (معلم ثانی پس از ارسطو)، و ابن سینا و ایرانشهری و محمدبن زکریای رازی و ناصر خسرو قبادیانی در سده‌های چهارم و پنجم هجری پرآوازه‌تر از آن هستند که نیازی به یادآوری بیش‌تر باشد. در کلام در سده‌های دوم و سوم نامدارانی چون احمدبن حنبل از مردم مرو و ابوحنیفه نعمان‌بن ثابت پیدا شدند که هریک بنیادگذار مذهبی در دین اسلام شدند و پیروان ایشان از شاخه‌های نیرومند تسنن به شمار رفتند و سپس در قرون پنجم و ششم ابوالفتح شهرستانی و امام محمد غزالی طوسی به پایگاهی رسیدند که درباره غزالی به گزاف گفته شد هر آینه می‌توانست به پیامبری گزیده شود.

در فقه و تفسیر، ایرانیان به پایگاهی رسیدند که اگر از شیخ‌الطائفه طوسی بگذریم، از هفت تن مفسر بزرگ طول تاریخ اسلام و پذیرای عموم مسلمین، پنج تن ایرانی‌اند و دو نفر دیگر مصری. در سده چهارم از محمدبن جریر طبری با تفسیر و ابوالقاسم محمودبن عمر زمخشری خوارزمی با الکشاف عن حقایق التنزیل و در سده‌های پنجم تا هشتم از ابواسحق احمدبن محمد نیشابوری ثعالبی با کتاب الکشف و البیان فی تفسیر قرآن، عبدالله عمر بیضاوی فارسی صاحب انوارالتنزیل و اسرارالتاویل و از امام فخر رازی با کتاب تفسیرالکبیر یا مفاتیح‌الغیب می‌توان نام برد.

بزرگ‌ترین علمای علم حدیث همگی ایرانی‌اند و متعلق به سده سوم هجری که از این شمارند: ابوعبدالله محمدبن اسماعیل بخاری با کتاب الصحیح، مسلم‌بن حجاج نیشابوری با الجامع‌الکبیر و نسائی با کتاب سنن و پس از آن‌ها در سده چهارم از محمدبن یعقوب کلینی و ابن بابویه قمی و فرزند او شیخ صدوق می‌توان یاد کرد.

اکنون پرسش بنیادی ما این است که اگر «عدالت اسلامی» (به فرض که دربارهای آن‌چنانی امویان و عباسیان را پرورشگاه چنین عدالتی بپنداریم) انگیزه اصلی پرورش چنین بزرگان و دانشمندانی بوده است- که در واقع ترجمه کتاب‌های ایشان به لاتینی و سپس دیگر زبان‌های اروپایی موجب پیدایی دوران نوزایی و پیشرفت‌های بعدی اروپاییان شد- چرا ایرانیان بیش‌ترین سهم و حتی سهم مطلق را دارند؟ اگر به‌راستی اسلام را باران رحمت بشماریم، می‌دانیم که هر باران رحمت در باغ لاله می‌رویاند و در شوره‌زار خس. پهنه فراخ گسترش اسلام از سوی شرق تا مرز هندوستان و از غرب تا مرزهای فرانسه می‌رسید. پس چرا ایران آن باغ گل‌پرور و حیات‌بخش شد؟ در برابر این پرسش یا می‌توان به نظریه نژادپرستی متوسل شد و ایرانیان را از نژادی برگزیده و برتر پنداشت؟ یا به علل و انگیزه‌های فرهنگی و اجتماعی توجه کرد؟ چگونه ممکن است ملتی بدون زمینه و سنت قبلیِ پربارِ فرهنگی و نیز بدون اعتقاد به وجود چنین سنتی (یعنی وجود خودآگاهی اجتماعی و فرهنگی) و کوشش و اراده لازم برای زنده‌کردن آن به چنین گلستانی روح‌پرور دست یابد؟

پرواضح است که اینان فقط نامدارترین آنان هستند و هر یک دست‌پرورده استادانی و اینان نیز استادانی ماقبل خود بوده‌اند. حال می‌گذریم از این واقعیت که بزرگان یا پایه‌گذاران جنبش‌های دینی و فکری این دوره، هم‌چون تشیع، اسماعیلی، قرمطی، زیدی، کرامی، باطنی، معتزلی و سپس اخوان‌الصفا که هر یک به شیوه‌ای و از راستایی، آن‌چه را که به نام دوران زرین فرهنگ اسلامی نامدار شده است، بارور و سیراب کرده‌اند، همگی ایرانی بوده‌اند.

اکنون پرسش بنیادی ما این است که اگر «عدالت اسلامی» (به فرض که دربارهای آن‌چنانی امویان و عباسیان را پرورشگاه چنین عدالتی بپنداریم) انگیزه اصلی پرورش چنین بزرگان و دانشمندانی بوده است- که در واقع ترجمه کتاب‌های ایشان به لاتینی و سپس دیگر زبان‌های اروپایی موجب پیدایی دوران نوزایی و پیشرفت‌های بعدی اروپاییان شد- چرا ایرانیان بیش‌ترین سهم و حتی سهم مطلق را دارند؟ اگر به‌راستی اسلام را باران رحمت بشماریم، می‌دانیم که هر باران رحمت در باغ لاله می‌رویاند و در شوره‌زار خس. پهنه فراخ گسترش اسلام از سوی شرق تا مرز هندوستان و از غرب تا مرزهای فرانسه می‌رسید. پس چرا ایران آن باغ گل‌پرور و حیات‌بخش شد؟ در برابر این پرسش یا می‌توان به نظریه نژادپرستی متوسل شد و ایرانیان را از نژادی برگزیده و برتر پنداشت؟ یا به علل و انگیزه‌های فرهنگی و اجتماعی توجه کرد؟ چگونه ممکن است ملتی بدون زمینه و سنت قبلیِ پربارِ فرهنگی و نیز بدون اعتقاد به وجود چنین سنتی (یعنی وجود خودآگاهی اجتماعی و فرهنگی) و کوشش و اراده لازم برای زنده‌کردن آن به چنین گلستانی روح‌پرور دست یابد؟ آیا این دروغ است که بخش عظیمی از کتاب‌ها و آثار علمی ایرانیان در پس تازش‌ها از میان رفت؟ این‌که از اوستای زمان ساسانیان فقط یک‌چهارم باقی مانده است، دروغ است؟ آیا از متقدمان، ابوافرج‌بن‌العبری در مختصرالدول و عبدالطیف بغدادی در الافاده و الاعتبار و قفطی در تاریخ‌الحکما و حاج خلیفه در کشف‌الظنون و به‌ویژه دانشمندان بزرگ و امینی چون بیرونی در آثارالباقیه و ابن‌خلدون در مقدمه و از معاصران، دکتر صفا و دکتر معین و پورداود و… همگی درباره محو آثار علمی اسکندریه و ایران دروغ می‌گویند؟ و چرا؟ چون استعمار چنین خواسته است؟ آیا ابن‌خلدونِ تونسی، این نخستین جامعه‌شناس بزرگ جهان و بزرگ‌ترین مورخ دوران خود به تایید دوست و دشمن، در اوایل قرن نهم هجری، یعنی اوج ذلت و بی‌پناهی ایرانیان، به تحریک شعوبیه (یعنی میهن‌دوستان ایرانی) قرن‌ها قبل از خود!! یا به انگیزه کسب سود یا اعطای رشوه‌ای به ایرانیان، سطور زیر را در مقدمه نوشته است؟

«و بدان که مابین اممی که اخبار و تاریخ احوال ایشان به ما رسیده است، اقوامی که از همه بیشتر به علوم عقلیه توجه نموده‌اند، دو قوم بزرگ قبل از اسلام یعنی ایرانیان و یونانیان بوده‌اند… اما ایرانیان، اهمیت این علوم عقلیه نزد ایشان به‌غایت عظیم بوده است و دامنه آن به‌غایت وسیع، به مناسبت عظمت و فخامت دولت ایشان و طول مدت سلطنت آنان و گویند این علوم به یونانیان از جانب ایرانیان منتقل شده است. و در جایی دیگر می‌افزاید: «واقعیتی برجسته است که بیشتر دانشمندان اسلامی چه در علوم دینی و چه علوم عقلی به جز چند تن، همه غیرعرب بودند… همه آن‌ها از لحاظ نژاد ایرانی به شمار می‌رفتند. چنان که صاحب صناعت نحو «سیبویه» و پس از او «فارسی» و به دنبال آنان «زجاج» بود… هم‌چنین بیشتر دانندگان حدیث… ایرانی بودند یا از لحاظ زبان و مهد تربیت ایرانی به شمار می‌رفتند… و همه عالمان اصول فقه چنان که می‌دانی، و هم کلیه علمای کلام و هم‌چنین بیشتر مفسران ایرانی بودند و به جز ایرانیان کسی به حفظ و تدوین علم قیام نکرد و از این رو مصداق گفتار پیامبر پدید آمد که فرمود: اگر دانش بر گردن آسمان درآویزد، قومی از مردم ایران بدان نائل می‌آیند و آن را به دست می‌آورند… اما علوم عقلی نیز در اسلام پدید نیامد، مگر پس از عصری که دانشمندان و مولفان متمایز شدند… بالنتیجه این علوم به ایرانیان اختصاص یافت و تازیان آن‌ها را فرو گذاشتند و از ممارست آن‌ها منصرف شدند و به جز ایرانیان عربی دان، کسی آن‌ها را نمی‌دانست مانند همه صنایع». (همه جا تاکید از نویسنده این سطور است).

چرا فقط ایرانیان به چنین مقامی رسیدند اگر قبلاً سنت علمی و فرهنگی والایی نداشتند و افزون بر آن دارای چنان خودآگاهی ملی نبودند که این سنت را زنده کنند؟ آیا روشی عالمانه است که ما وضع حدود ۲۰ سال اواخر دودمان ساسانی را- که خود علل خاص دارد و مستلزم بحثی جداگانه است- به سراسر دوران باستان ایران تعمیم دهیم؟ اگر گروه‌گروه دانشمندان یونانی و بیزانس به دربار نوشیروان می‌گریختند، آیا به این معنا نیست که آن حدیث منسوب به پیامبر اسلام (ص) در مورد دادگری خسرو انوشیروان از حقیقت دور نبوده است؟ آیا مثلا اگر ابن‌مقفع یا پسرش، کتاب منطق ارسطو را از پهلوی به عربی ترجمه می‌کنند، مفهوم ساده‌اش این نیست که کتاب‌های ارسطو به زبان پهلوی در دوره ساسانیان در ایران وجود داشته و مورد استفاده دانشمندان ایرانی بوده است؟

بنابراین پرسش مکرر ما از آقای دکتر این است که چرا فقط ایرانیان به چنین مقامی رسیدند اگر قبلاً سنت علمی و فرهنگی والایی نداشتند و افزون بر آن دارای چنان خودآگاهی ملی نبودند که این سنت را زنده کنند؟ آیا روشی عالمانه است که ما وضع حدود ۲۰ سال اواخر دودمان ساسانی را- که خود علل خاص دارد و مستلزم بحثی جداگانه است- به سراسر دوران باستان ایران تعمیم دهیم؟ اگر گروه‌گروه دانشمندان یونانی و بیزانس به دربار نوشیروان می‌گریختند، آیا به این معنا نیست که آن حدیث منسوب به پیامبر اسلام (ص) در مورد دادگری خسرو انوشیروان از حقیقت دور نبوده است؟ آیا مثلا اگر ابن‌مقفع یا پسرش، کتاب منطق ارسطو را از پهلوی به عربی ترجمه می‌کنند، مفهوم ساده‌اش این نیست که کتاب‌های ارسطو به زبان پهلوی در دوره ساسانیان در ایران وجود داشته و مورد استفاده دانشمندان ایرانی بوده است؟

پرسش‌ها بسیار است و مجال ما اندک. تنها یادآور می‌شویم که حتی اگر به فرض محال، همه آن‌چه را که گفتیم و کسانی چون ابن‌خلدون گفته‌اند نیز درست نباشد، آیا از لحاظ روان‌شناسی اجتماعی و جامعه‌شناسی درست است که اعتمادبه‌نفس ملتی را که در معرض هماوردجوییِ بزرگ‌ترین قدرت‌های علمی و صنعتی و اقتصادی و نظامی جهان امروزی قرار گرفته است، این چنین از او باز ستانیم، در حالی‌که چه بسا پیش از هر زمان دیگری به آن نیاز دارد؟


متن اصلی مقاله در تارنمای انجمن پژوهشی ایرانشهر

نوشته شده توسط دانشجو در شنبه بیست و سوم بهمن 1389 ساعت 10:53 | لینک ثابت |

کاندرین خاک، نخواهد که شب تار بود

مسعود لقمان

عکس از نوشا احمدپور
  • «جشن سده» بسان جشن‌های نوروز، مهرگان و… جشنی ملی است و از آنِ هیچ قومی یا دینی نیست، بلکه از آنِ همه‌ ایرانیان است، اما سده‌هاست که زرتشتیان به عنوان نگهبانانِ فرهنگ کهن ایران‌زمین، آن را به گونه‌ای باشکوه در دهم بهمن‌ماه برگزار می‌کنند.
  • عکس از خسرو پرخیده
  • «کوشک ورجاوند» تهران، سال گذشته نیز پذیرای بهدینان، استادان و پژوهشگران تاریخ و فرهنگ ایران و سایر ایرانیانی بود که به انگیزه برگزاری جشن سده در آنجا گرد آمده بودند.
  • عکس از خسرو پرخیده
    • در باور بیشتر ایران‌شناسان، واژه سده همان ۱۰۰ است و به معنای این است که ۱۰۰ شب و روز تا آغاز نوروز در پیشِ روی ایرانیان است.
  • عکس از نوشا احمدپور
  • سده را کهن‌ترین جشن ایران‌زمین و به سخنی کهن‌ترین جشن جهان می‌دانند. جشن سده به روایت نسخه‌هایی از شاهنامه فردوسی، یادگار هوشنگ، پاد‌شاه پیشدادی است. گویند هوشنگ‌شاه برای شکار با همراهان خویش به کوهستان رفت که نگاهش به مار سیاهِ بزرگی خورد، سنگی به سوی مار رها کرد، سنگ به مار نخورد و به سنگ دیگری خورد و جرقه‌ای از این برخورد پدید آمد که بوته خشکِ کنار سنگ از آن جرقه آتش گرفت و بدین‌سان آتش پدید آمد تا شهرنشینی شکل گیرد؛ چراکه بیش و پیش از همه چیز پیدایش هر صنعتی و گسترش هر مدنیتی به مدد آتش میسر است.

    یکی روز شاه جهان سوی کوه

    گذر کرد با چند کس همگروه

    پدید آمد از دور چیزی دراز

    سیه‌رنگ و تیره‌تن و تیزتاز

    دو چشم از برِ سر چو دو چشمه خون

    ز دود دهانش جهان تیره‌گون

    نگه کرد هوشنگ با هوش و هنگ

    گرفتش یکی سنگ و شد تیزچنگ

    به زور کیانی رهانید دست

    جهانسوز مار از جهانجوی جست

    برآمد از سنگ گران سنگ خُرد

    همان و همین سنگ بشکست گرد

    فروغی پدید آمد از هر دو سنگ

    دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ

    نشد مار کشته و لیکن ز راز

    ازین طبعِ سنگ آتش آمد فراز

    جهاندار پیشِ جهان‌آفرین

    نیایش همی کرد و خواند آفرین

    که او را فروغی چنین هدیه داد

    همین آتش آنگاه قبله نهاد

    بگفتا فروغیست این ایزدی

    پرستید باید اگر بخردی

    شب آمد برافروخت آتش چو کوه

    همان شاه در گرد او با گروه

    یکی جشن کرد آن شب و باده خورد

    سده نام آن جشن فرخنده کرد

    ز هوشنگ ماند این سده یادگار

    بسی باد چون او دگر شهریار

    کز آباد کردن جهان یاد کرد

    جهانی به نیکی از او یاد کرد

    فردوسی

  • عکس از خسرو پرخیده
  • در نوروزنامه که گفته می شود از آنِ حکیم عمر خیام نیشابوری، دانشمند برجسته ایرانی است، آمده: «آفریدون همان روز که ضحاک بگرفت، جشن سده برنهاد و مردمان که از جور و ستم ضحاک رسته بودند، پسندیدند و از جهت فال نیک آن روز را جشن کردندی و هر سال تا به امروز آیین پادشاهان نیک‌عهد را در ایران و دور آن به جای می‌آورند.»
  • عکس از حمید صادقی
  • پادشاهان ایران باستان به سده ارج فراوانی می‌نهادند و آن را باشکوه برگزار می‌کردند. پس از ایشان تا زمان مغولان این جشن در ایران‌زمین استوار بود. مثلاً مردآویچ زیاری که فرمانرواییْ میهن‌پرست بود در سال ۳۲۳ هجری، جشن سده را با شکوه بسیاری در اصفهان در کنار زاینده‌رود برگزار کرد که غلامان ترک او، به وی امان ندادند و او را همان روز در حمام کشتند.
  • عکس از خسرو پرخیده
  • پیشاپیش موبدان سه دختر و سه پسر سپیدپوش که بانویی مشعل به دست را همراهی می‌کنند، دیده می‌شوند. این هفت تن نماینده‌ی هفت فروزه‌ مینوی (اورمزد، وهمن، اردیبهشت، شهریور، سپندارمذ، خورداد و اَمُرداد)اند.
  • عکس از خسرو پرخیده
  • آن هنگام که خورشید در باختر غروب می‌کند و تاریکی می‌رود که خانمان آریائیان را دربرگیرد، موبدان سپیدپوش، بر لب گاهان‌خوانان و بر دست آتشدان و بَرسَم، دست در دست یکدیگر، به همراه آواز سرنا و دف به گرد هیمه انباشته شده برای سده سه دور (به نشانه اندیشه، گفتار و کردار نیک) می‌گردند و بر آن آتش می‌نهند تا فروغ آتش، تیرگی را درنوردد و روشنایی را نوید دهد.
  • این یادداشت در شماره‌ی ۲۲ و ۲۳ (بهمن و اسفندماه ۱۳۸۸) نشریه‌ی دنیای تجارت گردشگری ویژه‌نامه‌ی استان یزد منتشر شده
  • نوشته شده توسط دانشجو در شنبه نهم بهمن 1389 ساعت 12:6 | لینک ثابت |


    *میترادات دختر مهرداد پادشاه اشکانی خواب دید ماری سیاه به شهر حمله کرده است.
    سربازان مار را به بند کشیدند و چون پدرش آن مار زشت را بدید دست او را گرفت و
    به مار پیشکش کرد. مار به دورخود پیچید و او را از شهر ببرد. چون از شهر دور
    شدند، ماری دیگر بر سر راه آنها سبز شد و بدین طریق میترادات از مهلکه گریخت و
    به سوی شهر خویش باز گشت. مردم شادی می کردند و نوازندگان می نواختند. او هم
    شاد شد، اما همه چیز برایش غریبه و نا آشنا بود. چون بر لب جوی آبی نشست، موهای
    خویش را خاکستری دید. زنی کامل در آب دیده می شد. از ترس از خواب پرید و ساعت
    ها بر خود لرزید . میترادات در آن هنگام تنها 14 سال داشت. چند سال گذشت. در
    پایان جنگ ایران با سلوکیان (جانشینان اسکندر) فرمانروای آنها اسیر شد.
    *
     
     
     
    *چندی بعد، یک شب در زیر نور مهتاب مهرداد به دخترش میترادات گفت:" ای عزیزتر
    از جان! می خواهم همسر دمتریوس فرمانروای اسیر شده سلوکیان شوی. رایزنانم می
    گویند اگر دمتریوس را عزیز داریم، در آینده او دودمان سلوکیان را تضعیف خواهد
    کرد و در نهایت ما می توانیم برای همیشه آنها را نابود کنیم و تو می دانی آنها
    چقدر از ایرانیان را کشته اند. آیا قبول می کنی همسر او شوی ؟"*
     
     
     
    *دختر به پدر نگاهی کرد و خوابش را به یاد آورد .
    در دل گفت آه ای پدر ، آه ای پدر من این مار را قبلا در خواب دیده ام و می دانم
    کی باز خواهم گشت زمانی که دیگر نیمی از موهایم سفیدشده است. بخاطر ایران و
    شادی مردمم خواهم رفت .
     
    سرش را پایین انداخت و گفت پدر هر چه شما تصمیم بگیرید، همان می کنم. پادشاه
    ایران دخترش را در آغوش گرفت، موی سر او را بوسید و گفت:" دخترم می دانی که
    چقدر دوستت دارم ."*
     
    *
    میترادات در دل می دانست آغوش مار در انتظار اوست. اما، صدای شادی ایرانیان
    آرامش می کرد. همچون آرامش آغوش پدر. آرام گریست .*
     
    *
    اندیشمند میهن دوست کشورمان ارد بزرگ می گوید :*
     
    * گل های زیبایی که در سرزمین ایران می بینید بوی خوش فرزندانی را می دهند که
    عاشقانه برای رهایی و سرفرازی نام ایران فدا شدند .
    *
     
    *سالها گذشت. میترادات که به ایران باز گشت، همه چیز همانگونه بود که در خواب
    دیده بود. بر لب همان جوی آب نشست وخود را در آن دید. اشک هایش با آب جوی در هم
    آمیخت و*
     
    * طعم میهن پرستی را برای روح و جان ایرانیان به یادگار گذاشت

    نوشته شده توسط دانشجو در سه شنبه شانزدهم آذر 1389 ساعت 11:13 | لینک ثابت |
    زن مبارز

    www.iranfars.ir گروه ایران فارس

     

    در روز ۱۹ ژوئن ۱۹۴۵ در شهر رانگون پایتخت برمه(میرانمار) دیده به جهان گشود و نام «اُنگ سان سو چی» را بر او نهادند.این نام برهم نهاده‌ای از نام پدر «اُنگ سان» و «چی» از مادرش و «سو» از روز تولد مادر بزرگ اوست. پدرش یکی از ژنرال‌های پرآوازه و یک قهرمان ملی بشمار می‌رفت. درجنگ جهانی دوم با مهاجمان ژاپنی جنگید و در کسب استقلال برمه نقش ارزنده‌ای را ایفا کرد.

    www.iranfars.ir گروه ایران فارس

     

    انگ سان نخست به فراگیری فلسفه و پس از آن سیاست واقتصاد در دانشگاه آکسفورد پرداخت و یکم ژانویه ۱۹۷۲ با مایکل اریس پیمان زناشوئی بست و همراه همسرش به بوتان، جایی که شوهرش به اعضای خانواده سلطنتی درس می‌داد، رفت و پس از مدتی به بریتانیا باز گشت و در آنجا صاحب دو پسر شد.

    www.iranfars.ir گروه ایران فارس

     

    در سال ۱۹۸۸ تظاهرات گسترده دانشجویان هواخواه دموکراسی در برمه به مخالفت با شورای نظامی حاکم که از سال ۱۹۶۲ بر ملت فرمانروائی می‌کرد، فراگیر می‌شود.

    www.iranfars.ir گروه ایران فارس

     

    برای سرکوب تظاهرات، سربازان برمه‌ای خشونتی توجیه ناپذیر از خود نشان دادند.

    www.iranfars.ir گروه ایران فارس

     

    پس از آن کشتار، اُنگ سان سو چی برای هدایت جنبش مخالفان به برمه باز می‌گردد. پیام «اتحاد، نظم ،عشق» او که ریشه در اعتقاد ژرف از آیین بودا دارد ، تمامی ملت را در بر می‌گیرد و اتحادیه ملی دموکراسی (مردم سالاری) او شتاب روز افزونی در تمامی برمه  پیدا می‌کند.

    www.iranfars.ir گروه ایران فارس

     

    در ژوئن سال ۱۹۸۹ بعد از چند هفته تظاهرات در میدان «تیان آنمن» ،شورای نظامی حاکم بر برمه اُنگ سان سو چی و دیگر رهبران دموکراسی را در خانه بازداشت کرد. این آغاز دورانی تیره و تار در تاریخ برمه است که به گونه‌ای پراکنده تاکنون ادامه یافته است

    www.iranfars.ir گروه ایران فارس

     

    شورای نظامی در سال ۱۹۹۰، به دنبال  فشار زیاد سیاسی ، اجازه انتخابات ملی را می‌دهد . با وجود تنگناهای آشکار و پنهانی که نیروهای نظامی برپا داشته بودند، اتحادیه ملی دموکراسی اُنگ سان سو چی نزدیک به ۸۰ ٪ کرسی‌های مجلس انتخابی را به دست می‌آورد.

    www.iranfars.ir گروه ایران فارس

     

    اُنگ سان سو چی نخست وزیر برگزیده مردم می‌شود. اما همانگونه که پیش بینی پذیر بود ، نیروهای نظامی از پذیرش نتیجه انتخابات سر باز می‌زنند و قدرت را با نام «انجمن اعاده نظم و قانون ایالتی» (سلوریک) در دست می گیرند. روندی که تا امروز نیز ادامه دارد.

    www.iranfars.ir گروه ایران فارس

     

    ۱۴ اکتبر ۱۹۹۱ کمیته نوبل این زن آزاد اندیش وآزاده را به عنوان برنده جایزه صلح به جهانیان معرفی می‌کند. در دسامبر  همان سال،پسر ۱۸ ساله‌اش الکس اریس از سوی او جایزه را دریافت می‌کند چرا که در آن زمان مادرش هنوز در خانه خود در برمه تحت نظر نظامیان است. الکس این جایزه را به تمامی مردم برمه تقدیم می‌کند و در سخنرانی خویش می‌گویدکه این جایزه مال آنهاست و   پس ازپیکاری دراز مدت، صلح ، آزادی و دموکراسی به برمه باز خواهدگشت.

    www.iranfars.ir گروه ایران فارس

     

    سوچی یکبار با ژنرال تان شو در سال 2002 مذاکرات مخفیانه‌ای انجام داد که به نیجه مشخصی نرسید.

    www.iranfars.ir گروه ایران فارس

     

    در سال 2007 اعتراضات گسترده ای به رهبری راهبان در میانمار به راه افتاد.

    www.iranfars.ir گروه ایران فارس

     

    راهبان مذهبی در میانمار زیر باران اعتراضات خود را به حکومت نضامی حاکم بر این کشور نشان دادند.

    www.iranfars.ir گروه ایران فارس

     

    اعتراضات سال 2007 به حکومت نظامی در برمه.

    www.iranfars.ir گروه ایران فارس

     

    حکومت نظامی تان شو اعتراضات سال 2007 را به خشونت کشاند.

    www.iranfars.ir گروه ایران فارس

     

    خون معترضان به سیاست های دولت میانمار بر روی سنگفرش خیابان.

    www.iranfars.ir گروه ایران فارس

     

    سوچی  از حصر خانگی بیرون آمد و آزاد شد.

    www.iranfars.ir گروه ایران فارس

     

    سوچی در جمع پنج هزار تن از حامیانش در مقر حزب خود گفت:‌ من به حقوق بشر و حاکمیت قانون اعتقاد دارم. همیشه برای این دو موضوع مبارزه خواهم کرد. می خواهم با  تمامی نیروهای دموکراتیک همکاری کنم و به حمایت مردم نیاز دارم.

    www.iranfars.ir گروه ایران فارس

     

    آنگ سان سوچی 65 ساله به خبرنگاران گفت که پیام وی به تانگ شو، ژنرال ارشد خونتای میانمار این است: بیایید با یکدیگر به طور مستقیم گفت وگو کنیم. من اینجا هستم تا سازش ملی ایجاد کنم و مذاکره نمایم. امیدوارم که مردم نیز از من حمایت کنند. امیدوارم خونتای میانمار به دلیل حضور من و فعالیت هایم احساس خطر و تهدید نکند. محبوبیت چیزی است که می آید و می رود. فکر نمی‌کنم کسی باید به دلیل محبوبیت فردی دیگر احساس تهدید و خطر کند.

    www.iranfars.ir گروه ایران فارس

     

    آنگ سان سوچی گفت: اگر مردم آزاد نباشند چگونه می توانم بگویم آزاد هستم یا همه ما آزاد هستیم یا همه ما آزاد نیستیم. همیشه احساس می کردم که از درون آزاد هستم. سال ها فقط به رادیو گوش می‌کردم ، چون دوست داشتم که صدای انسان ها را بشنوم.

    www.iranfars.ir گروه ایران فارس

     

    یک دانشجوی 20 ساله میانماری که حامی آنگ سان سوچیبود گفت: او قهرمان ملی ما است. ما از برگزاری انتخابات اخیر در کشور شرمسار هستیم. همه می‌دانند که خونتا سلاح دارد. پس ما چه کاری می توانیم انجام بدهیم؟ آنگ سان سوکی تنها کسی است که می تواند دموکراسی را برای کشورمان به ارمغان بیاورد

    نوشته شده توسط دانشجو در جمعه دوازدهم آذر 1389 ساعت 11:20 | لینک ثابت |
    یک سال از مر نابهنگام دوست ارجمندمان آقا سجاد عظیمی همکلاسی خوبمان و از بچه های مرودشت گذشت یکسال نبودنش را تحمل کردیم و جایش همیشه در قلبمان ماندار خواهد شد بیاد دوستی که همیشه صندلی خالیش آزارمان خواهد داد

    سالگرد سجاد عظیمی و مادر کرانقدرش را به خانواده ایشان تسلیت عرض نموده و علو درجات را برای مرحومین آرزومندیم

    نوشته شده توسط دانشجو در چهارشنبه دهم آذر 1389 ساعت 10:5 | لینک ثابت |

    گنجینه یی از ایران کهن

    چغازنبیل نیایشگاهی است باستانی که در هنگامه تمدن شکوهمند عیلام و تقریبا
    هزار سال پیش از تخت جمشید، در ایران کهن برای ستایش این شوشیناک (خدای
    شوش) در هفت مرتبه بنا شد.

    چغازنبیل بخش بر‌جای مانده از شهر باستانی دوراونتش مهمترین شهر تمدن عیلام
    است، تمدنی شکوهمند که پیش از ورود آریائیان بر ایران زمین حکم می راند.

    عیلام؛ یکی از نخستین تمدن های تاریخ

    عیلامی‌ها یا ایلامیان یکی از اقوام سرزمین ایران بودند که از ۳۲۰۰ سال
    پیش از میلاد تا ۶۴۰ پیش از میلاد، بر بخش بزرگی از مناطق جنوب غربی فلات
    ایران فرمانروایی می‌کردند.

    تمدن عیلام یکی از قدیمی‌ترین و نخستین تمدن‌های جهان است. بر اساس
    بخش‌بندی جغرافیایی امروز، عیلام باستان سرزمین‌های خوزستان، فارس، کردستان
    ایلام و بخش‌هایی از استان‌های بوشهر، استان کرمان، لرستان، استان
    چهارمحال و بختیاری، و کرمانشاه و در دوران هایی تا جنوب دریاچه ارومیه را
    شامل می‌شد.

    نام این قوم هالتامتی (Haltamti) و سپس آتامتی (Atamti)
    بود که اکدیان آن را عیلام تلفظ می‌کرده و در کتابِ مقدس یهودیان نیز به
    همین شکل آورده شده است. این واژه به معنای «کوهستانی» است، که به محل
    زندگی این مردمان در دامنه‌های زاگرس اشاره دارد.


    ادامه مطلب
    نوشته شده توسط دانشجو در چهارشنبه دهم آذر 1389 ساعت 10:5 | لینک ثابت |

    خواستگاري نادر شاه از امپراتريس روسيه!

         هنگامي كه گروهي از بازرگانان روس با " اجناس نفيسه و امتعه و اقمشه "؛ نزد نادر بار يافته بودند؛ ‌‌" ... در حين حضور نواب صاحبقران از جماعت تجار و احوال و پرسش پادشاهي آقا بانو ‌( منظور آنا ايوانوانا مي باشد. ) نمودند كه زن چگونه پادشاهي مي كند؟ و اركان دولت او چگونه خدمت مي نمايند؟ ايشان گفته بودند كه پادشاهي ما به ارث مي باشد؛ از زمان عيسي تا حال آباء و اجداد ما ذكوراً و اناثاً خدمت آن درگاه مي نمايند؛ خواه زن باشد و خواه مرد كه از ما طايفه خللي راه نمي يابد. نواب صاحبقران فرمودند كه چه شود كه بين ما و آن عقد ازدواج رو نمايد كه دولت يكي شود. تجاران عرض؛ كه مژده بهتر از اين نمي باشد. "

         هنگامي كه نمايندگان نادر نامه و پيشكش هايي از وي نزد " آقا بانو " بردند و امپراتور از پيشنهاد نادر مبني بر " اتحاد و يگانگي و مواصلت فيمابين زهره و مشتري " آگاه شد در پاسخ چنين نوشت:

         " ما مملكت و خود را به هيچ وجه از تو دريغ نداريم؛ اما لازم مواصلت چنان است به مذهب حضرت عيسي ( ع ) كه داماد وارد حجله ناز مي گردد. هر گاه شما اراده اتحاد و يگانگي داريد بايد چند يومي به عنوان ملاقات وارد اين ديار گرديد و با هم نمك خورده بعد اليوم نظر به خواهش شما معمول خواهم داشت.

    از كتاب نخستين روياروييهاي انديشه گران ايران با دو رويه تمدن بورژووازي غرب از دكتر عبدالهادي حائري؛ ص ۱۹۸    

    نوشته شده توسط دانشجو در شنبه ششم آذر 1389 ساعت 11:39 | لینک ثابت |